محمد جوکار
شعرهایم پرشده ، از سرفه های سینه سوز
گریه ی یک رهگذر ، از سرنوشتِ تیره روز
آخرین دلشوره های کوچه های دلخوری
پاکت خالیِ سیگار ، بغض های کینه توز
اشکهایی که گره خورده ست پشت بغض من
بازتاب داستانِ برف و گرمای تموز
حرف های ناتمام و سایه ی دلواپسی
خنده ی تلخی ، که غمبادش بجامانده هنوز
ثانیه هایم ، اسیرِ سایه ی کابوس ِ شب
در هراس از پنجه های سهمگین گرگ و یوز
کوله بارم پر شده ، از واژه های ِ واژگون
واپسین بدرود حسرت ، در زمستان عجوز
اینک ای برگ ِ جدایی ، در غروب بیشه زار
حضرت سرد لبانت را، به لبهایم بدوز
گریه ی یک رهگذر ، از سرنوشتِ تیره روز
آخرین دلشوره های کوچه های دلخوری
پاکت خالیِ سیگار ، بغض های کینه توز
اشکهایی که گره خورده ست پشت بغض من
بازتاب داستانِ برف و گرمای تموز
حرف های ناتمام و سایه ی دلواپسی
خنده ی تلخی ، که غمبادش بجامانده هنوز
ثانیه هایم ، اسیرِ سایه ی کابوس ِ شب
در هراس از پنجه های سهمگین گرگ و یوز
کوله بارم پر شده ، از واژه های ِ واژگون
واپسین بدرود حسرت ، در زمستان عجوز
اینک ای برگ ِ جدایی ، در غروب بیشه زار
حضرت سرد لبانت را، به لبهایم بدوز
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ ساعت 9:52 توسط علی هوشمند
|