محمد علی سپانلو

 

و گل همان گل است

کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست

مسافری که حوصله می کردی از حدیث سفرهایش و با دهانش ، حلقه های نوازش

به انگشت التماس تو می بخشید  و گل همان گل است ، ولی این بار  رفیق بی فاصله ای هدیه می دهد

که سرگذشتش بی ماجراست

چراغ همسایه در آن طرف کوچه به شیشه های تو چشمک زد و تو همان تویی

فقط زمستان نیست که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی

و هدیه را بدون رقابت ، بدون سبقت ، بدون شک  بپذیری

 

محمد علی سپانلو

با شاخه ی گل یخ  از مرز این زمستان خواهم گذشت

جایی کنار آتش گمنامی  آن وام کهنه را به تو پس می دهم تا همسفر شوی  با عابران شیفته ی گم شدن

شاید حقیقتی یافتی  همرنگ آسمان دیار من

شهری که در ستایش زیبایی دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی

لب می زنم و شاخه ی گل یخ را کنار فنجان جا می گذارم

چیزی که از تو وام گرفتم مهر تو را به قلب تو پس می دهم

آری قسم به ساعت آتش  گم می کنم اگر تو پیدا کنی

این دستبند باز شد اینک  از دست تو که میوه ی سایش به واژه هاست

 

محمد علی سپانلو