مسعود احمدی
تگرگ
مادرم می گوید
شبی که به دنیا آمدم
تگرگی مهیب
بر پشت زمین ،
حد جاری می کرد !
مامای دهکده
چاقویش را
جا گذاشته بود .
ناف مرا
با ناخن گیر مادر بزرگ بریدند !
مدتهاست دلم
چرک تاب حرف مردم شده است !
روزی باید دلم را
از سینه
بیرون آورم
و در چشمه ی بالا
شستشو دهم
_ و کلاغ های دلخور اگر بگذارند _
از شاخه ی انجیر پیر
آویزان کنم !
دلم
تنگ یک
آفتاب داغدیده است !
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ ساعت 10:14 توسط علی هوشمند
|