دور از وطـــن شدم من

دربند و قید و در رسن شدم من

اینجا هـــمه غریبه و من هم غریبه، اما

سر تا قـدم غرق محن شدم من

بس بی کفن شدم من

*

بی همـــنفس منم من

تنهـــــا و دور از دادرس منم من

نه یاری و نه همـــدمی، نه رازدان ماهر

فریاد کـه بی یار و کس منم من

پر خــار و خس منم من