نیما یوشیج
زمستان
در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمیسوزد
و به مانند چراغ من نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …
من چراغم را در آمدرفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می پیچید با کاج، در میان کومه ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک و هنوز قصه بر یاد است وین سخن آویزهی لب: که می افروزد؟ که می سوزد؟ چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟ در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 22:39 توسط علی هوشمند
|